چند شب است که صحنه رد شدن وانت نیروی انتظامی از روی پیکر تظاهرکنندگان خواب را از چشمم گرفته است . هر چقدر می خواهم به خودم آرامش بدهم باز هم آن صحنه فجیع جلوی چشمم می آید . انگار که اون وانت سبزرنگ از جنازه خودم رد شده . توی خیابون که ماشین سبزرنگ نیروی انتظامی رو می بینم تو ذهنم تجسم می کنم که همین الان می خواد از روی خودم رد بشه .
با خودم فکر می کنم که شخصی که این کار رو کرده چقدر می تونه هیولا صفت و قصی القلب باشه که این جنایت بزرگ رو انجام داده . وقتی به خانواده اون بیچاره ای که زیر وانت نیروی انتظامی له شد فکر می کنم قلبم میلرزه . اگه این اتفاق برای یکی از برادرهای خودم افتاد بود چکار می کردم . حتی یک لحظه هم نمی تونستم زنده بمونم .
تازه می فهمم که مردم تو روز عاشورا چرا اینقدر خشمگین شده بودند و برای اولین بار خشونت به خرج دادند . به خانه مادرم رفتم . اون هم حال و روز خوبی نداشت . با دیدن صحنه کشته شدن مردم زیر چکمه های رژیم مریض شده بود و دائم گریه می کرد . دو برادر جوانم را در آغوش کشیدم و زیر گریه زدم . هر دو تاشون روز عاشورا تو تظاهرات بودن . این اتفاق می تونست برای هر دوی اونها بیفته .
اما بعد از چند روز عذاب و فکر کردن به این نتیجه رسیدم که این لکه ننگ هرگز از دامن جمهوری اسلامی پاک نمی شه . هرگز . این سند تاریخی برای همیشه در تاریخ ایران باقی می مونه و عذاب وجدان آن برای مرتکبین اون از روزی صد بار مرگ هم بدتر خواهد بود .
همانطور که در پست قبلی هم نوشتم روز عاشورای سال 88 مهری بر پایان جمهوری ضد اسلامی و ضد انسانی خواهد بود . این رژیم به نقطه ای غیرقابل بازگشت رسیده و هرگز نمی تواند این خاطرات را از ذهن مردم ایران پاک کند . چه آنها که همچنان شجاعانه در خیابان فریاد می زنند و چه آنها که من غمگنانه خاموشند و در سکوتی ظاهری به سر می برند .










